آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کاهش سطح قیمت‌ها در بازار Netbook

پیش‌بینی سه ماهه چهارم شرکت هیولت پکارد حاکی است افت قیمت کامپیوترها سطح سودآوری این شرکت را کاهش داده است. به عقیده ناظران این کاهش ناشی از تاثیر Netbookها بر صنعت است.


فروش این شرکت در سه ماهه جاری با حدود هشت درصد رشد به مرز 29.6 میلیارد دلار خواهد رسید، اما در مقایسه با مدت مشابه سال قبل فروش 2.1 درصد افت داشت و به 27.5 میلیارد دلار رسید.


هیولت پکارد که بزرگ‌ترین تولیدکننده کامپیوتر در سطح جهان است، قیمت رایانه‌های شخصی را کاهش داده و وارد بازار Netbookها شده است. اگرچه تعداد دستگاه‌هایی که در این بازار به فروش می‌رسد زیاد است، اما کاهش میانگین قیمت بر رقم درآمد و سودآوری تاثیر گذاشته است.


جیمز برم، تحلیل‌گر موسسه تحقیقاتی Frost & Sullivan در شهر سن آنتونیوی تگزاس معتقد است: درآمد کاهش یافته است و این به معنای ورود صنعت سخت‌افزار رایانه‌ای به مرحله جدید Netbookهاست. میانگین قیمت فروش دستگاه‌های کامپیوتر برای کل تولید‌کنندگان کاهش یافته است.


هیولت پکارد در شهر پالو آلتوی کالیفرنیا مستقر است، شاهد افت دو درصدی قیمت سهام خود و رسیدن آن به 43.09 دلار در هر سهم بوده است. درآمد خالص سه ماهه سوم این شرکت 19 درصد کاهش یافته و از 2.03 میلیارد دلار در سال گذشته به 1.64 میلیارد دلار رسید. در همین دوره سود شرکت معادل 91 سنت در هر سهم بود.

!! نوشته شده توسط - | 07:56 AM | دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388 نظرات (0)

 

 

 

 

دستان مجسمه چرچیل به خون آغشته شد

دستان مجسمه چرچیل به خون آغشته شد

در سالگرد مرگ معاون "آدولف هیتلر "، مردم فرانسه دستان مجسمه "وینستون چرچیل " را به علت کشتن میلیون‌ها نفر به رنگ خون درآوردند.


به گزارش فارس به نقل از روزنامه انگلیسی "دیلی‌میل "، گروهی از مبارزان ضدجنگ فرانسوی در سالگرد مرگ "رادولف هس " معاون هیتلر دستان یکی از مجسمه‌های "وینستون چرچیل " نخست‌وزیر اسبق انگلیس در پاریس را به رنگ خون درآورند و وی را عامل کشتار میلیون‌ها نفر اعلام کردند.
بر اساس این گزارش رنگ قرمز، نمایانگر خون بوده و این گروه مبارز در پایه مجسمه، به رنگ خونین حرف اول اسم و فامیل رادولف هس را نوشتند.
بنا بر این گزارش هم‌اکنون 22 سال از مرگ معاون هیتلر که در جنگ جهانی دوم به سمت انگلیس پرواز کرد تا بتواند صلح به وجود آورد، می‌گذرد.
چرچیل که نخست‌وزیر وقت انگلیس بود در سال 1941 هس را به زندان انداخت و جنگ را به مدت چهار سال دیگر نیز دامه داد. پس از جنگ جهانی دوم هس در دادگاه "نورمبرگ " محاکمه و به حبس ابد محکوم شد.
مردم فرانسه در 17 اوت، سالروز زمانی که هس در سال 1987 در زندان "اسپاندائو " در "برلین " در سن 93 سالگی (به طرز مشکوکی) جان خود را از دست داد، به مجسمه چرچیل حمله کردند. برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که خودکشی هس در زندان از طریق خفه کردن خود در واقع یک ترور بوده است.
گروه آزادی "رنس " مسئولیت حمله به مجسمه چرچیل را برعهده گرفته است. اعضای این گروه در وب‌سایت خود نوشتند: معترضین، حروف اولیه نام و نام خانوادگی رادولف هس را بر پایه مجسمه چرچیل با رنگ خونین حک کردند و دستان وی را به علت کشتن میلیون‌ها نفر به رنگ خونین آغشته کردند.
در این وب‌سایت همچنین نوشته شده بود: آقای وینستون چرچیل مقدمات قتل‌عام میلیون‌‌ها نفر در جنگ جهانی دوم را فراهم کرد زیرا حاضر نشد به پیشنهاد رادولف هس برای پایان دادن به جنگ‌های غیرضروری گوش فرادهد.
!! نوشته شده توسط - | 07:54 AM | دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388 نظرات (0)

 

 

 

 

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *رنج وسختی*

>




بُعد سوم آ رمان نامه - 3
__________________


فرگرد رنج و سختی


*****


مقدمه:


در فرگرد عشق گفتیم که زندگی بدون عشق همانند زندگی بدون هواست که


انسان دچار خفقان روح ودرون میگردد
در فرگرد رنج ومشقت وسختی از * ُارد بزرگ* 


زندگی را از دید گاه رنج واندوه آن به سخن می نشینیم:


*****
د رگذرگاه یکباره زندگی که انسان تنها برای یکبار مهلت زیستن را دارد
مسلما این زندگی تنها برای آنکه آفریده شویم , زندگی کنیم واز 
دنیا رفته وفراموش شویم , نبوده است


من معتقدم حضور و وجود انسان, دلیلی از جانب خداوندگار دارد که


بر ما واجب است آنرا دریافته وبه آن عمل کنیم



بی شک اینکه در زندگی چگونه آدمی هستیم در راه زندگی


پشتوانه ی زندگی ما خواهد بود


اینکه در این گذرکاه کدامین راه را برگزینیم نیز
خود بخشی از زندگی ست که پرداختن به آن , خود کتابی قطور خواهد شد


اما این مسلم است که در این گذرگاه هزاران راه برما گشوده میگردد
که رفتن از هریک از آن در هستی ما نقشی ویژه واساسی دارد

مثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان
در اکثر کتب مربوط به *راه زندکی *یا *راز موفقیت وامثال آن مشاهده نمود
اما بسیاری از مردم نیز اعتقادی به اینگونه کتابها نداشته وخودرا در حد کافی عاقل وبالغ و
باتجربه میدانند که نیازی درخواندن اینگونه آثار
در خود نمی بینند
غافل ازاینکه همه انسان ها توشه ای ا زاین دست از زندگی را باخود میکشند
که بواسطه همان اینگونه کتب تحریر گردیده است حا ل باید دید
که چه رخ میدهد که چنین انسان عاقل وبالغ وباتجربه ای بناگاه در 
چاه یأس وناامیدی خودفروافتاده وقادر به بیرون کشیدن خود
ازاین معرکه رنچ ومشقت وسختی زندگی نیست
به فرموده ی ارد بزرگ:

گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از

آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . ارد بزرگ

من خود در این مورد بسیار در کتاب واژه های خود سخن گفته ام 


اما مروری تعجیلی بر آن میکنم تا برای دوستانی که واژه ها را نخوانده اند مجهول باقی نماند:
ما انسانها در زمینه ی فراموش کردن شادیها و خوشی ها 


وحتی پندها واندرزها هریک به نوعی نابغه ایم



اما در یادآوری غم واندوه وآنچه به روزگارمان آمده
میتوانیم برای تمام عمر برای فرزند ونوه واگر زنده بمانیم(برای شما:انشالله)


حتی* نتیجه ی *خود قصه های درد بگوئیم تا درخاطرشان بماند چقدر تجربه آموخته ایم


وموهایمان رنگی از آسیاب ندید که هیچ


چقدردرد ورنج مشقت زندگی بود که موسفید وروسفیدمان کرد!


اما چطور نتوانستیم این غم ورنج را جز به گذر زمان


وبه *حکمت دنیا بر خود آسان کنیم جای سوال دارد


چون اکثر آنهائی که بسیار رنج دیده اند باتمامی تجارب 
اگر براستی ایستاده وراهی را برای رهائی یافته اند


آنگاه میتوان گفت که اینان انسانهائی موفق بوده اند
وچنانچه تنها با همان روز وحال گذشته همچنان درغم وفشار
وسختی سخن از این برانیم


که دخترم پسرم من چه ها که نکشیدم تا شدم اینکه شدم و
وقتی نگاه می کنی میبینی تغییر چشمگیری
از انروز تا بامروزدر زندگی این فرد حاصل نگشته است
جز اینکه فلان مشکل بمرورزمان به قدرت دنیا وخداوند حل گردیده است


آنگاه باید پرسید : میشود بفرمائید شما چه شدید؟؟؟


دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،

باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ

سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است

اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد

مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد

بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینها

به گفته یکی از بزرگان:

*من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست

زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد*

اما این به معنای اینکهتسلیم زندگی گردیم نیست

چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر

اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود

کافی نیست

انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند

*ازتو همت* ازخدا برکت*

واین

جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستن

ودست روی دست نهادن نیست

واین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع

خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم

وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم

بسیار میبینیم که تغییری آنچنان دیدنی در هستی وزندگی آنان رخ نداده
اما در مقام سخن نظر ایشان این است که همینقدر که اینهمه سال زنده مانده ام


باید کافی باشد ! که حقیقتا چنین نیست


زنده بودن درمقام زنده بودن بیش ازاینها می بایست ارزش داشته باشد


وتلاش برای بهبود اوضاع نیز تنها باین ختم نمیشود که بگوئیم من طاقت میآوردم


خیر! بایستی گفت: حق من اینگونه بودن نیست!


ودرتلاش بود که راهی گشود برای آنکه اینگونه نباشم


بگذارید مثالهائی بیاورم از ترجمه ی کتاب ذرات طلائی دو:

ما باندازه کافی انسانهائی داریم که بگویند :همین است که هست


اما ما نیاز به به کسانی داریم که بگویند :میتواند اینگونه باشد!!! 


*روبرت أوربین*


******

پر کردن زمان هرروز, بتو جوانی, سلامتی, استعداد, وامید خواهد داد


بدانگونه که همه زندگی تو چون اعجازی خواهد بود با دنیائی خاطرات خوب!


* پم برآ وُن*
و براستی نیز اینکه همواره در جای همیشگی خود کارهای
روزانه ومتدوال خود را انجام دهیم بامید آنکه سرانجام یکطوری میشود !
بمانند این است که
درسر زیر برف فرو برده از خود واطراف ومشکلات خود غافل شده
وگول زدن خود نیست
وازدقیقا از دست دادن لحظات وفرصتیهائی ست که برای بهتر زندگی کردن
وانجام دادن کاری مفید چه برای خود چه دیگری
میشد از آن استفاده کرد
چون براستی هر انسانی حق خوب زندگی کردن را دارد
اما زمانی که خود به خویش دل نمیسوزانی
چگونه انتظار خواهی داشت دیگری برتودل بسوزاند
یا خانواده وجامعه دستگیر تو باشند؟
حقی که من وشما از زندگی بما داده شده است زمانی
کاربرد دارد که در درجه ی اول خود خود را باورکنی وبرای بهزیستی خود ودیگران
تلاش نمائی
انچه مسلم است حق را به انسان نمیدهند
حق را باید گرفت
حق را باید بدست اورد
وتنها زمانی به چنین چیزی خواهی رسید که منطق واعمال تو
آنقدر قوی باشد که دیگران ناگزیر به این باشند که حق ترا قبول کرده
وبه آن تن در دهند درغیر اینصورت
هرچقدر در زندگی تلاش کنی تا اجازه میدهی
که برتو بد بگذرد
برتو بدنیز خواهد گذشت این قانون زندگیست.
وآنکه :
آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ
نیازی نیست که در هر قدم از زندگی بطور مدوامباخود بگوئیم
که من انسان بدشانسی هستم ویا غم همواره بدنبال من خواهد آمد
چراکه باور آن بیشتر اندوه وسختی انسان را افزون نموده وبر ما زندگی را دشوار میکند
برای یکبار نیز شده صبح که از خواب چشم میگشائید درزمان
ایستادن روبروی آینه برای آنکه آبی بر صورت زدن
بخود بگوئید: امروز روز خوبی ست ومن شاد خواهم بود
وهیچ جیز هیچ کس در هیچ موقعیتی قادر نخواهد بود باعث اندوه من شود
من اجازه نخواهم داد که اندوه گریبان مرا گرفته در رنج ومصیبت روزگار
مرا مچاله ی زندگی کند
که من چون بخواهم شادی از آن من است
باور کنید خرجی ندارد تنها امتحان کنید برای چندروز ونتیجه را
خود شاهد باشیدورضا نباشید که هرچه دنیا وزندگی میخواهد بر سر شما بیاورد
چرا که قدرت اولیه پس از خدا
دردستهای خود شماست:
اینگونه بودن!
_________________

صدایی خسته در صد واژه ی مبهم
وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک
میان خیسی هرخط دفتر . . .
در تب فریاد و چون سرخی غمبار شقایق ها
نگاهی غمزده خونین
درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه
و تکرار خطوط اشک
میان خط به خط دفتری خاموش
و اما بازهم خاموشی و اندوه
ودر صدها سوال مانده در تردید
به سرگردان سکوتی باز پیچیدن بخود . . .
در یاس نا سامان یک "بودن"
نیازی سخت درمانده به فریادی ز قعر سینه ای همواره در خاموشی مطلق
ویک نومیدی سخت وسیاه
از هرچه بودن در میان اوج نامردی
به قعر نامرادی ها اگر حق هم چنین باشد
چنین حق دل من نیست
نه حتی حق تو در بودنی تنها برای زنده بودن ها . . . فقط یکبار !
نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن . . .
( فقط یکبار ! )
ولیکن زندگانی ، زنده بودن نیست !
بسی بالاتر از این ، حق ِ بودن هاست !
و اما عشق . . .
گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما . . .
رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها !
ز دنیا حق من " اینگونه بودن "
باز هم ، حق دل من نیست . . . نه حتی تو !
خداوندی که جان بخشیده قلبی را
به هر تن در جهان خویش
تنی آزاده را روی زمین همواره می جوید
واما آدمی درحد جای خود گرفته حق بودن را ،
میان این زمینِ ِ تا ابد درگیر ناحقی !
نه دیگر ! حق تو یا حق من
"اینگونه بودن "نیست !

دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:

آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی

محروم میمانند

چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار د

تنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد

وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده است

از دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند

انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند

چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند

وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج !

اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود!

واگه بزبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود!

وشاید به سختی نیز صدمه ببیند!

اما در یه چیز میتواند مطمئن باشهد که

پای دل خود را خورده است

اینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم چراکه

دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شد

د ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت

لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند

بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده است

شاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه

صدمات نیز نخواهند شکست چراکه در

باور خود براین عقیده اند

که من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم

اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید

وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف

نخواهند نشست

اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیرود

اما یک چیز درهمه اوقات صادقاست

انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران است

چراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست

دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند

چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند

وته تغاری های خدا .که خوش به سعادتشان باشد.

و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند

* دیروز ...امروز ...فردا*
_________


دیروز فردایم را بی ثمر خواندم

امروز دریافتم که بی ثمر نبود


گریز از دیروزی که زندگیم را... 

عبث کرده بود،بی آنکه عبث باشد!.. 

رنگ تیره ای، از گذشته را ، ثمره ی فردایم کرد!


چه با اشتیاق از میله های زندان ِگذشته گریخته بودم!

و چه تلخ دریافتم که هنوز ،در حصار گذشته ها،

درزنجیر مانده ام! 



با عشق... بی عشق ,به جرم گناه آلوده ی!

دوست داشتن!!!



در اسارت بودم!هر چند که عشق ،



روزگاری معنای زیبای محبت بود... 



بر هر چه در دنیاست! 

و امروز ....دوست داشتن ، سمبل قلبی ...که هنوز

...بی مهری ندیده است!...

هر چند بسیار دیده بودم بی مهری را....اما دوست میداشتم!

آری دوست میداشتم ،لطف دوست داشتن را



آنهم درکدامین دنیا،در کدامین دنیا!!؟

دیروز, فردایم را بی ثمر خواندنم

امروز دریافتم, که بی ثمر نبود




امروز نیز، لبهای ِخاموش پر فریادم

در بیصدائی ها ،بر هم فشرده میشود


با پرده ی سکوتی که رو یاروی من...

و بر لبهای خموش من... فرمان خموشی صادر نموده است!


و رویایم را درهم می شکند...

رویای دوست داشتن را !



دیروز رنج می کشیدم،چرا که دوست می داشتم 

امروز رنج می کشم.... زیرا می پرسند: 


چرا دوست میدارم ؟!و من خاموشم! چرا که نمیدانم 



دوست داشتن چه معنائی جز ؛دوست داشتن؛


میتواند داشته باشد!



و آنکه دوست میداشت...دیروز چرا، 

مرغِ شکستهِ بال ِقفس دردانگیز ِعشق بود

و امروز چرا... بستهِ پر ِقفسِ ناباوری های،


دنیای بی محبت! 

با من بگو.... چرا نا آشناست

دلهای امروز با محبت و عشق چرا تردید هاست 

در معنای عشق؟! ...

لیک بر من شرمی نیست


اگردر دنیای.. خالی ازعشق "توانم" بود ...عاشقانه... 


قلب ِ محبت باشم و ...دوست بدارم عاشقی را! 



دنیای من آخر، دنیای محبت بود!

هرچند در نگاهها، ناشناس!

در باور ها ، پر تردید!!!




اما ...عشق را "توان"ِ آن است که، 

بر گلبرگ گلی ...دلبسته باشد!...

اگر قلبی را... توان بخششی

از محبت و دوست داشتن باشد!



این نیز.. شاید...ساده نیست !!!

بر آنکه مهربانی را نمی شناسد




دیروز فردایم را بی ثمر خواندم


امروز دریافتم که بی ثمر نبود



قلبم ثمره ی دوست داشتن خویش را

دریافته بود،در تعلیم عاشقی !



دل ،خدای عشق خویش ... جُسته بود!

و او را،که خود بردل، عشقی بخشیده بود!


.... 

دیگر میدانستم... ازشهر ِ"بیهوده گی "گریخته ام



حتی اگر از دید دیگران ،راهی نپیموده باشم!



دیروز فردایم را بی ثمر خواندم 

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

عشق, گناه بی گناهیم بود 

واگر از زندان ناباوری خویش،آزادم کرده اند، 

یا بنام دیوانگی،میخواهند زندانی را ببخشند!

که گناهی نکرده بود!



من اما ...به سر بلندی....

از کنار اینان، خواهم گذشت



گناه من اگر گناهی باشد ،


جز دوست داشتن ،نبوده است



آری امروز یا فردایم ....از اثر دیروز

از احساس عشق در درونم، 

در امروزمیتواند...


دردستهای دیگران، به ظلمت باشد


اما برای آنکه.... سراپا سوخته بود


ودیگر ،آتش نمی گرفت....مگر چه فرقی داشت؟!؟ 



من اماهرگز....


به ظلمت خوُ نخواهم کرد... که دوست داشتنم


هر گونه بود ،هر گونه هست 



به هر چه خواهد بود....به هر که خواهد بود


روشنائی روح است و نورِ درون من !



ثروت من است ،در اوج تنگدستی

در دنیای مردمانِ خودباخته ای که 

از عشق بی نصیب مانده اند

از بخشش ...بی خبر ...ا


ز خودِ خویش، لبریز...

از باور عشق ناکام!

مرا چه باک... مرا چه غم

آنگاه که خداوندم با من است

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم


امروز دریافتم که بی ثمر نبود



*1364____* فرزانه شیدا‌*

رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ

اینچنین پابندم:

____________________

دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
بر خطوطی که قلم بر آن زد
بر حروفی که گهی خط خورده
و به آشفتگی صدها حرف
که اگر باز نویسم آنرا
بازهم دل به پریشانی وغم
در پی حرف دگر میگردد
آن الفبائی را
که دبستان وکلاس
بمن آموخته بود
گوئیا گم کردم
دفتر وکیف و کتابم را هم
ودلم را پس از آن
خیره ام بر همه ء کاغذها
که من آخر ز چه رو
اینهمه کاغذ سرگردان را
اینچنین سال به سال
یک بیک می گردم
وتوان در من نیست
بگذرم از ورقی تا خورده
که درونش یکروز
در میان شعری
چشم گریانی را
کرده ترسیم تب احساسم
یا که در یک شب دیگر خطی
روی یک برگ تهی
با ز ترسیم شدو شعری شد
مانده در دفتر شعرم برجا
قدرتم نیست سپارم بر باد
چک نویسی حتی
که بر آن قطره اشکی افتاد
قدرتم نیست فراموش کنم
که به هر بیت وبه هر تک غزلی
که به هر نثر وبه هرواژه عشق
اینچنین پابندم
وتمامیت این برگ به برگ
از درخت دل پر باری بود
که به هر فصل که از راه رسید
از خود وبودن خویش
نقش خود ایفا کرد
لحظه ای سبز بهارانی بود
لحظه ای میوه به تابستان داد
در خزان
برگ وجودش خشکید
وتن لرزانی
در زمستانی شد
و هر آن دانه ءبرف
نزد او حرمت داشت
بر تنش جائی داشت
زندگی بود تمامیت این بودن ها
لیک من حیرانم
که کجاشد همه آن روز وشبی
که کنون در تقویم
بدلم میگوید
اینهمه سال گذشت
آه ای برگ سفید
که کنون منتظری
تا دگر باره به احساسی سبز
سردی بودن را
از تو واز دلها
بزدایم با شعر
از دل خود هم نیز
لیک ای برگ سفید
گوئیا هیزم تن میسوزد
شعله اش پیدا نیست
در دلم
روح الفبا هم نیز
خود شراری دارد
زندگی قصه یک پرواز است
لیک بر روی زمین
روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
آسمانی که درآن
دل اگر بارانی
یا که در پائیز است
یا زمستان بدلش سردی داد
باز هم هیزم یک بودن بود
در درون آتش
بازهم هیزم یک بودن بود
گرچه تن سوخته اما سرشار
از همه احساسی
که بدل ره میداد
وبه آن دل می بست
اینچنین پابندم
اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
اینچنین پابند است
دل به رویائی چند
که به عمرش همه روز
زندگانی بخشید
اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم


9 آذر 1385 فرزانه شیدا

_________________________ 

● دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ،
ارزش فزونتر . ارد بزرگ
بیدار باشیم !
همیشه رنج وسختی درکمین آدمیست اما
چگونه با آن برخورد کنیم دقیقا همان راه حلی ست
که در مطب دکتران روانشناس بدنبال آن میگردیم یا
باداروهای پزشک اعصاب
به آرام بخشیدن آن می پردازیم
اما ما نیازی به هیچیک از این ها نخواهیم داشت
زمانی که بدانیم چگونه مغلوب غم واندوه خویش نگردیم
وآنکه قادر باشد دراوج غم خنده ای بر لب بگذارد ولبخندی نه
در قالب نقابی بر صورت
بلکه به قدرت ایمان درونی خویش
که براو میگوید: بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد و
تسلیم غم گردد
وهمواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته
باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگر
درتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد.
وبزرگان نیزبه تکرار گفته اند:
* عاقل غم نمیخورد*
ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند
تا ما را نیرومندتر سازند . ارد بزرگ


* بنویس*:
_______________________


قلمت را بردار


وبرای دل شب بازنویس


که اگر خسته نوشتم در شب


از سر غصه ی تاریکی نیست


روزگارم لبریز ...از تمامیت نور...

دیدگانم بیدار


دل من بس غمگین... دل من غمناک است....


واگر بیدارم


درگذر از همه شبها... هرشب....


کوچه ها خسته و بیدار زده


همدمم خواهد بود...


ماه ومهتاب کنار دل من


و به همپائی هر نقطه ز نور


در دل شب زده ی غمناکم


هم سخن گشته دلم...


با گل و کوکب و مهتاب و نسیم


آه افسوس ولی...


کس دراین خلوت تنهای سکوت


همصدا بامن وبا قلبم نیست


کوچه هم بس تنها...و دلم بس غمگین


آسمان گاه بگاه ،ابری وتیره و بارانی وتلخ


با دل من هم پاست .


لیک افسوس دلم...
همچنان غمزده در کوچه ی تنهائی ها


رهگذار شب غمناک ِدل است!


تو ولی ازدل من بازنویس :


آسمان تنها نیست ...


گل ز هر شبنم شب ،بوسه بخود میگیرد...


آسمان بوسه زنان دل اوست !


من ولی ...من ولی باز همان سرگردان...


من همان بیدارم!


با دلی بس تنها...رهروی تیره رهِ راهِ سحر


در هرآن ساعت غمناک ِگذر!


دل من همدم ِ تنهائی هاست


دل من بس تنهاست !


شنبه 19 آبانماه 1386
فرزانه شیدا

ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند

وبرخدای خویش که در راه زندگی

نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگار

قادر نخواهد بود

اندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره

ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که باید

ازدرون تو باخبر باشد

وباز این خود توهستی که میدانی چگونه و

باکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسی

وآنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیز

برای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوند

که تا زمانی که خود از درون غمگین باشی

هرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تو

نخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته

از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای

مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ

_____________________

زندگی سخت است و دراین حرفی نیست

اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیری

دنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.


*و کسی نیز بما گوش نکرد ....!*

______________


گفتی وباز شنیدم که دلت سخن از دلتنگی ست ..

سخن اینکه سکوت در دلت باز شکست

وتو گفتی با دل

هرچه در قلبت بود... لیک گوش همه این مردم دهر

خالی از گفت وشنودخالی از باورهاست

ودلی چون دل ماهرچه مینالد ومیگوید باز

کس به یک چشم ونگاه

به رخ خسته ما نیز نگاهی زسر شوق نکرد

من که فریاد زدم با دل خویش

منکه گفتم همه اندوه دلم

منکه هر روز و هرآ ن شب به غمی

واژه در واژه به تکرار امید

درقلم مُردم وبا اشک

به صبح دگری...

پای اندوه دلم باز کشید

وهنوزم که هنوزبیصدا مانده دلم

باهمه گفتن هاباهمه شعر وسخن

باهمه دفتر و گفتار وکتاب

هیچکس گوش شنیدن که نداشت

هیچکس غصه عالم که نداشت

همه کس غرقه به خویش

غرقه در دنیائیست

که در آن یاد دگر مردم دهر...

رفته دیگر ازیادومن افسوس ...

خدا

ازچه رو اینهمه غم را بدلم باز کشم

من که هر فریادم .... میخورد بردیوار!!!

منکه حتی به قلم ,اشک و به دل خون دادم

ما چه گفتیم مگرجز حقیقت جز عشق

جز محبت.... خوبی ...

ما فقط قصه تکرار همان دیروزیم

شنوائی به جهان نیست که نیست

رمز ویران سکوت ... عاقبت بر لب من نیز نشست ...

وسکوتم پس ازاین ...نه به فریاد و قلم

نه به اشک ونه به آه

با کسی هیچ نخواهد گفتن

من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری

و کسی نیز بما گوش نکرد

و کسی نیز بما گوش نکرد!!!

،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،

دل من پرشده از گفتنها،،

از: فــرزانه شــیدا

یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶

________________

نه اور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است

این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده است

وموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست

که انسانها را ازهم دور کردهاست

این فقدان عاطفه هاست

که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شود

بلکه حتی

از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیند

حتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشد

در دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها

به مانند "تیک تاک ساعت " قدم بقدم جلو میروند

وحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند

ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنند

واینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویم

به ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز را

بخوبی از عهده برمیائیم

وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود

در سکوت زندگی

چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم

متاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست

اما آیا می بایست فراموش کنیم

که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیز

از دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟

برگ افتاد

___________

برگ افتاد ز آغوش درخت
مرغکی پر زد و بر شاخه نشست
باد در برگ درختان پیچید ..
سیب سرخی در آب ...
در دل حوض سفید ... همچنان میرقصید
عکس خورشید چه لغزنده بر آب..
در گذر بود و... کنارش ابری
من ولی ... غرقه به یک برگ سفید
بر دل و دامن دفتر...تنها....
غرقه در صحبت دائم با دل
منو خودکار سیاه...
منو این برگ سفید ...
منو دنیائی حرف...
بارش اشک مداوم بر آن...
لحظه ای خیره به پائیزی سرد...
لحظه ای غرقه به خویش!
...
روز پائیز به همراهی باد
...در شتابی جدّی ...
در جدا کردن هر برگ ... پس از برگ دگر
گوئیا قصد سفر داشت که زود ...
تا زمانی باقی ست
فصل پائیزی خود را اینجا
به هر آنکس که نگاهش میکرد ...
باز پس داده و اثبات کند...
که دگر پائیز است.!
و منو دفتر من... بی هرآن پائیزی
فصل در فصل همه ؛بودن؛ را ...
در هرآن برگ... پس از برگ دگر
قصه گفتیم و کسی گوش نکرد!!
و کسی نیز ندید...که جهان‌ ِ دل ما
در کجا برفـی بود....
در کجا بارانی...
کی به پائیز رسید
یا بهارانش را...در کجا سر میکرد؟
...چه زمان طی میکرد؟
...
مرحبا بر دل هر فصل جهان...
که اگر آمد و رفت ...لااقل در نگه مردم دهر
همه جا دیده شد و نقشی داشت....
در دل یک یک افراد جهان!
......آه و افسوس بما..
که بدون اثری...
آمده ... مانده و... آخر رفتیم


ف.شیدا 1383 مهرماه

____________________
دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ
________________________

* همه جا بودم وهرجا به یه حالی*

همه جا بودم وُ , هر جا به یه حالی . . .!


از دل جنگل سبزی, تا رسیدنی به دریا
از بیابون تا به صـحرا


تا رسیدن ,توی کوچه های شهری ...تک و تنها


!همه جا بودم وُ . . . هر جا به یه حالی . . . !
از دل جنگل سبزی تا رسیدنی به دریا


از بیابون تا به صـحراتا رسیدن ,


توی کوچه های شهری تک و تنها !


در گذر از همه جایی


هـمه ی جاهای دنیازیر سایه ی درختی


بی هدف نشسته بر جا !
گاهی هم بالای ابرا !


گاهی توی جنگلایی . . . روی کوهها


گاهی روی دوش خورشیددر غروبی توی رویا!
گاهی رو بال پرنده... گاهی توُ صدای ِپرواز


گاهی بر دامن رودی که کشیده شد ,


روی خاکای نمناک


بعضی وقتا روی ساقه ی چمن ها


گاهی وقتا ,مثه سنگهای روی خاک


همه جا بودم وُ . . . هر لحظه تُو حالی !
...
گاهی خندون , گاهی گریون


گاهی مثل ِ قطره های ریز بارون


گاهی مثل َپر , روُ گودال ِ ,پُر از آب.



گاهی مثل دل گنجیشک


که پریده از صدایی ! . . .


یا مثه یه بچه ای که , با صدا پریده از خواب !


همه جا بودم و هر لحظه به حالی!


گاهی شبها روی انگشتای پَردار ِ


ستاره یا مثه "مِه" توی اَبرایی که , خالی از غباره
گاهی توی ذره های ,نقره ای دل ِ مهتاب


یا به همراهی شبنم, روی گُلهاکه هنوز ندیده آفتاب


گاهی مثل, دل ِ آهو که یه پاش اسیر دامه!


گاهی هم مثه یه لرزش... که توُ گریه ی صدامه


همه جا بودم و هر جا به یه حالی . . . !
گاهی دیدم توی دُنیام ... نه یه جنگل ، نه یه دریاست


نه یه کوهه . . .نه یه خورشید


نه یه آسمون که حتی , بشه از میون ابراش


یه شب مهتابی رو دید !


نه درختی ,واسه رفع خستگی هام , میشه پیـدا . . .


نه پرنده ای که با پرهای رویابشه


هـمراهش سـفر کرد وُ , رسید بالای ابرا !


آره دیدم گاهی دنیام, توی رویا هم


زمین و آسمونش, پُر ِ ابره


یا مثه بارون ِ پاییز ,


که میباره پشت هـم , قطره های ریز


مثه چـشم من, فقط ,خیسه و نمناک


بوی پاییزه وُ , بوی خیسی خاک!


دل منهم مثه اون ,آهو که افتاده به دامه


با همون لرزش تلخی , که با گریه توُ صدامه


مثـه قلب ِ بچه گنجیشک


که پریده روی شاخه, از صدایی


یا مثه بچه ای که, پریده از خواب


یه دل طپندس وُ , یک دل بی تاب !


یه دل طپندس وُ , یک دل بی تاب !!



نمیدونم! دل ِ شاعرم گرفته


یا که از دست دلم ، صبره که رفته ولی دنیام ,


با هر اون چیزی که داره


یا هر اون چیز که نداره ! . . .


مثه دنیای همه یه روز بهاره


گاهی پاییزه و بارونی میباره.


گاهی دل , یک دل آروم و صبوره



گاهی هم , یه خسته دل ، یه بیقراره !



ولی اما , توی دنیا م ,من به هر حالی که بودم



یا بهر جایی که رفتم , یا به هرجایی که بودم



همه چی دیدم و هر چی بود کشیدم . . .



همه جور آدمو دیدم !و به هر جا که رسیدم



همه جور بودم و . . .



هر لحظه به حالی


همه جا بودم و . . . هر جا به یه حالی


همه جا رفتم و . . . هر لحظه به حالی !


26/مهر 1383 فرزانه شیدا 


آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ
گذر های زمان
______________

این گذر های زمان

انقدر ها که گمان میکردیم

تازه وبکر نبود

قصه تکرا ر همان

قصه دیروز وکسان دگر است

ما فقط بار دگر

روی سن رفته

چو آن بازیگرزندگی را

همه بازی کردیم

تا بدانیم همه , دنیا نیز

گذری بیش نبود

گذری بی برگشت

گه به لبخند وگهی در گریه

گاه افسرده دل وآزرده

گذری بیش نبود

گذری بی برگشت

نه بدان گونه که می باید بود

و گر امروز بپرسند مرا

ثروت و علم کدامین خواهی

خواهمت گفت: بدون تردید

که بدون دل و عشق

زندگی بی معناست

چه به ثروت باشد

چه بدانستن علم

گذر زندگی ماست که بی برگشتی

گر بدون دل عاشق باشد

بس تهی بس خالیست

و به ثروت و علوم

در تهی بودن قلبی خالی

انتهایش به خراب آباد است

ثمری نیست که نیست

گر که بی عشق دلی

در خرابات جهان راه برد

جسم خالی زهمه ایمان را

جسم خالی ز خدای دل ودهر

جسم خالی ز خدای دل را .

ف . شیدا

۱۷ /اردیبهشت/ ۱۳۸۴

دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،


_______________________

مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ

یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیمدر شادی وغم ورنج ومشقت

در رهر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیم

که پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اند

وبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست

پس یادبگیریم بگوئیم خدواندا شکر تو
 

احساس
_____________
اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد

اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست

در آینه چو خود را دید

گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد

چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت

اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود

که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان

او اما اسیر احساس بود و غمگین

گویند فرمان اشک و خنده ز

ادراک ذهنی ست

و دل بازیگر نقشی

باور ندارم اینرا

که دلشکستگی را

دل بود که احساس کرد

ذهن باور کرد

و چشم گریست

آندم که دل گفت : بمان ...مرو

ذهن گفت : برو گر بروی غنگین نخواهی شد

و رفتی و دریافتی که غمگین تری

آندم دل بود که گفت : غمگینم

نمیدانم ساید باید شاعر بود

یا در احسـاس آزاده

تا فرمان دل

فرمان تو باشد

اما میدانم آنجا که ذهن

فرمان دهد

احسـاس زنـدانی ست

و زندانی در همه جا زندانی ست

چه در اسارت عقل

چه در میان دیواری

من این میدانم

که با دل از ورای دیوار

از مرز آسمان

ار لابلای ابـر

و حتی ار آتش خورشید

میتوان گذشت

آنگاه که عقل میگوید ترا

راه گذری از دیوار نیست

به خورشید نمی توان نزدیک شد

بی پرو بال نمی توان پریــد

اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز

اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد

گریانـم کـرد خنـدانم کـرد

ایــمانم داد

مهـر خـداونـد را بر من بخشیـد

خـوارم کـرد بلنــدم کـرد

هـر چـه بود

هـرگز ازا حســاسـم

نرنجیــدم

هـرگـز بر او نخنـدیدم

و هـرگـز از او

جــدا نگـردیـدم

چــرا کـه خــدایـم را

بــر مــن بخشیــد

کـه بیـــش از تمـامـی

آنان کـه بایــد یـارم بـــود!


فرزانه شید ا 25 مهر1383
____________

فرگرد رنج وسختی را بپایان میبریم باامید آنکه نوانسته باش

د نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر م

ا دوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارن

د تا با نیرو وانرزی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند

باامید موفقیت برای یکایک شما عزیزان

وتا دیداری دوباره بدرود

به قلم فرزانه شیدا


منبع : http://b4armannameh.blogspot.com



!! نوشته شده توسط - | 07:49 AM | دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388 نظرات (0)

 

 

 

 

آیا می‌دانید؟


آیا می‌دانید طولانی‌ترین رود جهان چه نام دارد و طول آن چقدر است؟ نیل در قاره آفریقا، طولانی‌ترین رود جهان است که 6690 کیلومتر طول دارد و با گذشتن از چند کشور به دریای مدیترانه می‌ریزد. حوزه آبی این رود، 2870000 کیلومتر مربع است. این رود در تانزانیا، سودان و مصر جریان دارد.

آیا می‌دانید چرا برنامه‌های صعود به قله اورستT ماه‌های فروردین و اردیبهشت اجرا می‌شود؟

فروردین و اردیبهشت و اوایل خرداد برابر با اواخر مارس و ماه‌های آوریل و می میلادی، بهترین زمان صعود به اورست است. چون از سرما و توفان‌های وحشتناک هیمالیا کاسته شده و هوای منطقه خیلی روزها مساعد و آفتابی است. اما پس از ماه می، باران‌های موسمی هیمالیا آغاز می‌شود که گاهی سیل‌آساست و صعود در چنین وضعیتی دشوار می‌شود.

***

آیا می‌دانید مردم تبت و نپال اورست را با چه نامی می‌شناسند؟

تبتی‌ها به بلندترین قله جهان چومولانگما می‌گویند که به معنی «مادر الهه برف‌هاست».اما نپالی‌ها این قله را ساگامارتا می‌گویند این ترکیب نپالی به معنی «مادر جهان»‌ است.

***

آیا می‌دانید رافائل نادال، تنیس باز شماره یک جهان، تنیس را از 3 سالگی آغاز کرد؟ وقتی نادال 3 ساله بود، تونی عمویش او را به زمین تنیس برد و نادال از همان موقع با توپ و تور تنیس آشنا شد. تونی مربیگری او را برعهده گرفته و هنوز هم مربی اوست.

***

آیا می‌دانید عموی دیگر نادال میگو ئل آنخل نام دارد و عضو تیم ملی فوتبال اسپانیا بود؟

میگوئل دوست داشت رافائل فوتبالیست شود. او گاهی این پسر بچه را با خود به زمین فوتبال و مسابقات فوتبال می‌برد. رافائل نادال تا 12 سالگی هم فوتبال و هم تنیس بازی می‌کرد. اما از آن به بعد، زور تونی چربید و رافائل به طور کامل به ورزش تنیس پردخت.

***

آیا می‌دانید پیت سمپراس، 14 بار فاتح گرنداسلم‌های تنیس شده و از این لحاظ رکورددار است. سمپراس رکورد بیشترین مدت صدرنشینی در جدول رده‌بندی بهترین‌های دنیای تنیس را هم در اختیار دارد. او 286 هفته تنیس باز شماره یک جهان بود. این بازیکن در مدت 15 سال ورزش قهرمانی‌اش ، در بیش از 77 درصد مسابقاتش پیروز شد.

***

آیا می‌دانید پیت سمپراس یکی از پردرآمدترین بازیکنان در تاریخ ورزش تنیس است؟ او در دوران ورزشی اش بیش از 43 میلون دلار جایزه نقدی گرفت که در زمان خود، یک رکورد بود.

***

آیا می‌دانید کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند ؟

***

آیا می‌دانید کارمندانی که مدیران ضعیف ، کم حرف و بی ملاحظه دارند بیشتر در معرض بروز حملات قلبی هستند و از استرس و افسردگی رنج می برند.

***

آیا می‌دانید در ایران هر ده سال افکار جوانان تحت تاثیر یک اندیشمند قرار داشته است به ترتیب دهه چهل مهدی بازرگان ، دهه پنجاه شریعتی ، دهه شصت جنگ بوده ، دهه هفتاد عبدالکریم سروش و دهه هشتاد ارد بزرگ ؟

***

آیا می‌دانید پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند ؟

***

آیا می‌دانید رنج بردن در سکوت نسبت به افشای دردهای شخصی نتایج روحی بهتری در برخواهد داشت ؟

***

آیا می‌دانید گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از 10 تا ؟

***

آیا می‌دانید پیت سمپراس در آوریل 2006 از ورزش قهرمانی خداحافظی کرد و پس از‌ آن به مسابقات نمایشی رو آورد؟ او در پاییز 2007 بازی‌ نمایشی مقابل فدرر در کره جنوبی شرکت کرد که در دوتای اول مغلوب شد و در سومی به پیروزی رسید. او برای مسابقات نمایشی تازه برنامه‌ریزی کرده است.



 

!! نوشته شده توسط - | 10:03 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

پیستی که در حسرت مسابقه ماند

آیا می‌دانید؟
پیستی که در حسرت مسابقه ماند

 
آیا می‌دانید در پیست دوومیدانی ورزشگاه دل‌آلپی شهر تورین، هرگز مسابقه‌ای برگزار نشده است ورزشگاه دل آلپی شهر تورین، در سال 1988، بنایش آغاز شد و برای جام جهانی 1990 آماده شد و درآن دوره جام جهانی مورد استفاده قرار گرفت.

دل آلپی پیست دوومیدانی برای برگزاری مسابقات مهم داشت. اما اساسا پس از جام جهانی، مورد استفاده تیم‌های یوونتوس و تورنیو قرار گرفت تا این که شورای شهر تورین آن را به مبلغ 25 میلیون یورو به باشگاه یوونتوس فروخت.

باشگاه یوونتوس این ورزشگاه را که 37 هزار نفر گنجایش داشت، تخریب کرد تا ورزشگاه تازه‌ای به نام دل آلپی جدید بسازد. ورزشگاه جدید در فصل 2012 ــ 2011 آماده خواهد شد و پیست دوومیدانی نخواهد داشت تا تماشاگران فوتبال به زمین مسابقه نزدیک‌تر شوند. به این ترتیب پیست دل‌آلپی، تنها پیست دوومیدانی یک ورزشگاه بزرگ درجهان است که در آن هرگز مسابقه‌ای برگزار نشده است.

آیا می‌دانید چرا تیم بایرن مونیخ از ورزشگاه المپیک مونیخ نقل مکان کرد؟

تیم بایرن مونیخ تا پیش از احداث ورزشگاه آلیانس ، در ورزشگاه المپیک مونیخ بازی می‌کرد اما پیست دوومیدانی ورزشگاه المپیک ، پرافتخارترین تیم باشگاهی آلمان را وادار کرد ورزشگاه جدیدی بسازد و از ورزشگاه المپیک ، خداحافظی کند.

ماجرا از این قرار است که فرانتس بکن بائر اسطوره باشگاه بایرن مونیخ و فوتبال آلمان بارها گفته بود در ورزشگاه المپیک ، فاصله تماشاگران با زمین چمن زیاد است و بازیکنان، تشویق های هواداران را خوب احساس نمی‌کنند و این به نفع تیم‌های مهمان می‌شود.
او پیشنهاد احداث ورزشگاهی اختصاصی و البته بدون پیست دوومیدانی را مطرح کرد و با پیگیری‌ها او بود که کار احداث ورزشگاه جدید با مشارکت یک شرکت بیمه به نام آلیانس آغاز شد و براساس قراردادی با این شرکت ، نام آن برای یک دوره 15 ساله روی ورزشگاه می‌ماند.

ورزشگاه آلیانس ، از ورزشگاه‌های 5 ستاره اروپاست که با نورپردازی شبانه ، از بیرون به شکل بیضی عظیم آبی یا قرمز می‌شود و از کیلومترها می‌توان آن را دید.

وقتی بایرن مونیخ در آن بازی می‌کند ، رنگ ورزشگاه قرمز و زمان بازی مونیخ 1860 ، آبی می‌شود. قرمز و آبی رنگ پیراهن این دو تیم است.

گروه ترجمه
جهانگیر چراتی


!! نوشته شده توسط - | 09:28 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

رکورد شنا در قطب شمال شکسته شد



«ویم هوف» که به «مرد یخی» معروف است، با گذارندن یک ساعت و 45 دقیقه در آب یخ در قطب شمال رکورد شکست.

به گزارش ایسنا ، «ویم هوف» 48 ساله که اهل هلند است ، گفت: من از کودکی در هوای سرد و برفی بازی می‌کردم و از سن 15 سالگی تمرینات شنای خود را در آب‌های یخ بسته در یکی از دریاچه‌های اطراف محل سکونت خود آغاز کردم تا بدنم به آب یخ عادت کند.

با این حال «ویم هوف» استعداد شنای درون آب یخ را زمانی در خود کشف کرد که 20 سال قبل در پارک ملی هلند بدون لباس حدود سه دقیقه در آب یخ ماند و پس از آن، این روش شنا کردن را هر روز تکرار کرد.

وی افزود: من به انجام این کار ترغیب شدم و فهمیدم که سیستم‌ فیزیولوژیکی بدنم با دیگران متفاوت است؛ چرا که می‌توانم دقایق و ساعات زیادی درون آبی با دمای زیر صفر درجه سانتی‌گراد بمانم.

وی در سال 2000 میلادی با لباس شنا در آب یخ زده قطب شمال شیرجه زد و رکورد طولانی‌ترین شنا را در آب‌های یخ زده از آن خود کرده و نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رساند.

وی امسال نیز با شنا کردن در عمق 80 متری از سطح آب‌های یخ زده قطب شمال و در دمای 30 درجه سانتی‌گراد زیر صفر بار دیگر رکورد شکست و نام خود برای بار دوم در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رساند.


!! نوشته شده توسط - | 09:26 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

مرد استرالیایی قرضش را پرداخت کرد

پس از 40 سال ؛
مرد استرالیایی قرضش را پرداخت کرد

مرد استرالیایی پس از 40 سال ، قرض خود را به یک مرد انگلیسی ادا کرد.

به گزارش ایسنا ، «گری فنتون» که اهل استرالیا است، حدود 40 سال پیش و در آوریل 1969 میلادی از یک مرد انگلیسی پنج پوند معادل هفت دلار برای سوار شدن به یک قایق پول قرض کرده بود.

وی به مرد انگلیسی قول داده بود که پولش را پس بدهد و به همین منظور آدرس پستی منزل این مرد را گرفته بود.

«جیم وب» 72 ساله و اهل انگلستان به خبرگزاری فرانسه ، اظهار کرد: دو روز قبل هنگامی که به منطقه «شفیلد» انگلستان بازگشتم ، یک پاکت پستی حاوی 200 پوند دریافت کردم که بر روی آن نامه‌ای از سوی گری «فنتون» قرض گیرنده پول در 40 سال قبل بود.

وی خاطر نشان کرد: هنگامی که نامه را خواندم ، متوجه شدم این مرد همانی است که پول از من قرض کرده بود و به من قول داده بود که پولم را در فرصت مناسب پرداخت کند. این در حالیست که وی برای هر سال، پنج پوند به پول اصلی اضافه کرده بود.

هم اکنون نیز «وب» و «گری فنتون» دوستانی خوبی برای یکدیگر هستند و از این که پس از 40 سال توانسته‌اند بار دیگر یکدیگر را ملاقات کنند ، خوشحالند.


!! نوشته شده توسط - | 09:25 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

گفتگو با آمیتاب باچان‌

گفتگو با آمیتاب باچان‌
راستی، سوالتان چه بود؟
آمیتاب باچان، نامی آشنا در دنیای سینماست. او با وجود 65 سال (و یک حضور 40 ساله در دنیای بازیگری)‌ هنوز هم مثل یک جوان تازه‌نفس است و با بازیگران مطرح و جوانی مثل شاهرخ خان، عامرخان و هریتیک روشن رقابت می‌کند.
اولین فیلم او در سال 2008 یک کمدی درام خانوادگی و نوجوانانه به نام «آقای نات روح» است که در آن در نقش یک روح ظاهر می‌شود، اما برعکس پیش‌بینی‌های قبلی، فیلم در اکران عمومی با فروش بالایی روبه‌رو نشد.

 بجز مولتی پلکس‌ها که شاهد فروش متوسط فیلم بودند، استقبال از فیلم در بقیه نقاط اندک بوده است. با این حال این جوان قدیمی سینمای هند تا پایان سال جاری میلادی حداقل 3 فیلم دیگر را روانه پرده سینماها خواهد کرد که امید زیادی به موفقیت آنها می‌رود.

چه عاملی باعث شد بازی در «آقای نات روح» را قبول کنید؟

قبل از این هم گفته‌ام که برای آدمی در سن و سال من فیلمنامه‌های کمی نوشته می‌شود و من از نظر انتخاب نقش‌ها و فیلم‌ها با محدودیت روبه‌رو هستم. البته این فقط مشکل من تنها در هند نیست. در سراسر جهان به همین گونه است. شما هالیوود را نگاه کنید. بازیگرانی مثل آل پاچینو یا داستین هافمن چقدر شانس و امکان بازی در فیلم‌های متنوع را دارند؟ در همه جای دنیا جوانان بخش اصلی تماشاگران سینما را تشکیل می‌دهند و آنها هم طرفدار فیلم‌های جوانانه، کمدی، دلدادگی و اکشن هستند. طبیعی است که تماشاگران هندی بیشتر ترجیح بدهند شاهرخ‌خان، هریتیک روشن یا آکشی‌ کومار را روی پرده سینما ببینند تا پیرمردی مثل مرا! با این حال خوشحالم که آنها هنوز از فیلم‌هایم استقبال می‌کنند و فیلمسازان برای کارهای جدیدشان سراغ من می‌آیند.
راستی، سوالتان چه بود؟

فیلمنامه «آقای نات روح» چه جذابیتی داشت که بازی در آن را قبول کردید؟

آهان، بله! خب، این فیلمنامه قصه تازه‌ای داشت و این مهم‌ترین دلیل برای پذیرش بازی در آن بود. اگر دقت کرده باشید، سعی می‌کنم فیلم‌هایی را بازی کنم که یا قصه تازه‌ای دارد یا نقش من در آن متفاوت است. دیگر حوصله بازی در نقش‌های تکراری و کلیشه‌ای را ندارم و فکر می‌کنم تماشاگران هم در این رابطه با من هم عقیده باشند. هم قصه «آقای نات روح» قشنگ بود و هم نقش من. تا قبل از این نقش یک روح را روی پرده سینما بازی نکرده بودم و بازی در چنین نقشی برایم جالب بود.

همبازی اصلی‌تان هم در فیلم یک پسر بچه است؟
پیش از این هم در چند فیلم بازیگران کودک و نوجوان با من همبازی بوده‌اند، اما این اولین بار بود که در تمام طول فیلم با یک پسر بچه همبازی شدم.

همبازی شدن با یک نابازیگر چه طور بود؟

امان صدیقی که نقش پسر بچه شیطان داخل فیلم را بازی می‌کند، بشدت مستعد است و سینما راخیلی دوست دارد. جالب این که روز اول فیلمبرداری به من گفت که از طرفداران پروپاقرص من است. جلوی دوربین خیلی راحت بازی می کرد و انگار نه انگار که در حال ایفای نقش است. شاید نقش بازی کردن هم برایش یک جور بازی بود.
همین راحتی‌اش باعث می‌شد  هنگام فیلمبرداری مشکل کمتری داشته باشیم و من برای بازی در نقش به مشکل چندانی برنخورم.

شاهرخ‌خان هم در فیلم به عنوان بازیگر مهمان، در نقش کوتاهی ظاهر شده است؟

شاهرخ یک دوست صمیمی و عزیز است. آدم راحت و همراهی است و همیشه می‌توانی روی او و حرفش حساب کنی. خیلی راحت‌ آمد سر صحنه و نقشش را بازی کرد. همیشه او را تحسین کرده‌ام. ما چند فیلم موفق در کنار هم داشته‌ایم و امیدوارم در آینده در فیلم‌های بیشتری با یکدیگر همبازی شویم.

بعضی‌ها می‌گویند آمیتاب باچان زمانی موفق است که در کنارش یکی از بازیگران سرشناس مرد ایفای نقش کند.

فکر نمی‌کنم چهره‌ها و ستاره‌ها تضمین کننده اصلی موفقیت یک فیلم باشند. این فیلمنامه است که در هر فیلمی حرف اول و اصلی را می‌زند. آکشی کومار سال قبل سه فیلم بسیار پر فروش داشت که در همه آنها فقط او ستاره اصلی بود. اما «تشان» او ماه قبل شکست سخت تجاری خورد. این در حالی است که فیلم سیف علی‌‌خان، آنبل کاپور و کارشیما کاپور را هم داشت. پس می‌بینید اگر در فیلمی تعداد بیشتری ستاره وجود داشته باشد، آن فیلم الزاما با استقبال عمومی روبه‌رو نمی‌شود. آن فیلم‌هایی که من به‌صورت مشترک با شاهرخ‌خان، آکشی کومار و حتی پسرم آبیشک بازی کرده‌ام،  همه قصه‌هایی جذاب‌ داشته‌اند و توانسته‌اند انبوه تماشاگران را جذب خود کنند. در «چنی کوم»‌ هم فقط من بودم و فیلم موفق شد. چرا؟ چون قصه خوبی داشت.

به آبیشک اشاره کردید. آیا در رابطه با فیلم‌هایی که بازی می‌کند با شما مشورت هم می‌کند؟

مشورت بله، ولی تصمیم نهایی را خودش می‌گیرد و درستش هم همین است. او روی پای خودش ایستاده و این چیزی است که من می‌‌خواهم اما طبیعی است که برای کارهایش با من مشورت کند. درست است  من پدرش هستم،‌ ولی  من بازیگری‌ام که بیش از چهل سال است در صنعت سینمای هند و در رشته بازیگری مشغول کار هستم. او چرا باید خودش را از چنین تجربه‌ای محروم کند و من چرا نباید تجربیاتم را در اختیار او بگذارم؟

رام گوپال ورما می‌خواهد یک بار دیگر «شعله» را بازسازی کند و این‌‌بار می‌‌خواهد فیلم را با همان حال و هوای سنتی و دهقانی بسازد. در این فیلم بازی می‌کنید؟

خیر. دعوتش را رد کردم و البته ناراحت شد. ولی برایش توضیح دادم. «شعله»‌ای که او سال قبل ساخت (شکست سخت تجاری خورد)‌ حقیقتا فیلم بدی بود، بهتر است او مدتی اصلا فکر ساخت دوباره این فیلم را از سرش بیرون کند، چه نیازی به این کار است؟

«سرکار 2» چه زمانی اکران عمومی می‌شود؟

حدود دو ماه دیگر. جمع خانواده در آن بازی کرده است!‌ به‌جز من، آبیشک و عروسم آیشواریا رای باچان هم در فیلم هستند.

ترجمه: کیکاووس زیاری‌
کوتاه شده از: Redif.com


!! نوشته شده توسط - | 09:23 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

ستاره بالیوود به ایران می‌آید

برای دریافت جایزه ویژه جشنواره فیلم فجر؛
ستاره بالیوود به ایران می‌آید

فوق ستاره صنعت سینمای هند از دریافت دعوتنامه جشنواره فیلم فجر برای حضور در ایران و گرفتن جایزه ویژه "یک عمر دستاورد" بیست و هفتمین دوره این رویداد معتبر سینمایی خبر داد.

به گزارش مهر، آمیتاب باچان در مطلبی که روز پنجشنبه در وبلاگ او منتشر شد نوشت: من برای دریافت جایزه یک عمر دستاورد جشنواره فیلم تهران دعوت شده‌ام، هر چند درباره امکان سفر به ایران تردید دارم. من همان زمان برای دریافت شرکت در مجمع جهانی اقتصاد به داووس سوئیس نیز دعوت شده‌ام.

خبر حضور فوق ستاره بالیوودی در جشنواره فیلم فجر هنوز از سوی دبیرخانه جشنواره اعلام نشده است. مجمع جهانی اقتصاد 28 ژانویه تا اول فوریه 2009 (9 تا 13 بهمن) در سوئیس برگزار می‌شود. بازیگر 66 ساله در عین حال ماه آینده به مناسبت برگزاری بخش مرور آثار خود در سالن دو سینما پاریس به فرانسه سفر می‌کند.

باچان بیش از سه دهه است در سینمای هند حضور فعال دارد و در بیش از 150 فیلم نقش‌آفرینی کرده است. "شعله"، "قانون"، "باغبان"، "گاهی خوشی گاهی غم"، سرکار راج"، "آخرین لیر" و "چشم‌ها" از فیلم‌های اوست.

بیست و هفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر از 12 تا 22 بهمن‌ماه در تهران برگزار می‌شود.


!! نوشته شده توسط - | 09:22 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)

 

 

 

 

انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست ! . ارد بزرگ



انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست ! . ارد بزرگ



نگین آدمیت : دوست عزیزم پژواک از من خواسته بود برایش در مورد انتخابات از جملات بزرگان هم مطالبی بگذارم . من هم گشتم اما متاسفانه هر چه بیشتر کاویدم کمتر دیدم . دوست خوبم تینا حقوقی مدیر سایت سخنان دانشمندان به دادم رسید به نظرم او جزو چند نخبه سخن شناس معدود این مملکت باشد ، او ده جمله از ارد بزرگ را به من هدیه کرد که در پی می آورم :



انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست ! . ارد بزرگ

امروزه ، انتخابات آزاد تنها راهکار ادامه زندگی سیاسی فرمانروایان است . ارد بزرگ

انتخابات آزاد ، دشمن هیچ یک از باورهای توده مردم نیست . ارد بزرگ

انتخابات درست و سازنده ، ناجی کشور و نادیده گرفتن آن ، پگاه رستاخیزی هولناک است . ارد بزرگ

کشوری که گروه های هدفمند سیاسی ندارد انتخابات هر روز بیشتر به پستی می گراید . ارد بزرگ

دیوان سالاران بر این باور نباشند که  انتخابات حقی است که آنها به مردم می دهند !  . ارد بزرگ

انتخابات نیاز به هنجاری خردمندانه دارد خردی که باور همه نخبگان آزاد اندیش کشور باشد . ارد بزرگ

انتخابات پرشگاه سیاسیون برای رسیدن به دستگاه دیوانی نیست اینجا خواست توده آدمیان برای درمان ناراستی هاست . ارد بزرگ

کوچک کنندگان دایره انتخابات ، با بن و ریشه آن دشمن اند . ارد بزرگ

آدمیانی که انتخابات نیک را بی ارزش می انگارند و آنانی که دانسته در بازی انتخابات نادرست رای می دهند هر دو به یک اندازه به سرزمین خویش پشت کرده اند . ارد بزرگ


فکر می کنم این جملات همه اش گویای باید ها و نبایدهای یک انتخابات درست است و نیازی به تفسیر ندارد .



http://www.zameneahoo85.blogfa.com



!! نوشته شده توسط - | 08:55 AM | شنبه 7 دی ماه سال 1387 نظرات (0)